|
ها ها ها ها خدا هم ریده ها! یه دنیایی ساخته که سه سوت همه چیزایی که توش ساختی به فاک میره بدون اینکه کسی متوجه بشه یا اهمیت داشته باشه.
از بعضی چیزها نمی شه گذشت. واقعا. چرا آخه؟
منقل شدیم آدرس جدید: http://raiiseghabile.blogspot.com/ آدرس فید وبلاگ: (حتما توی گوگل ریدرتون اد کنید:) http://feeds.feedburner.com/raiiseghabile دوستان لطفا وب جدید رو لینک کنید (رئیس قبیله) و اگه تو لینک دونی وبلاگ جدیده وبلاگتون جا مونده حتما خبر بدید.
چرا آدمها باید مهم ترین تصمیم های زندگی شون رو زمانی بگیرن که حالشون اصلن خوب نیست؟ یه جای دیگه هم یه توپ پلاستیکی معمولی داشته وسط کوچه این ور اونور می رفته. یه سری بچه می آن اول که اونو پاره اش کنن، لایه ی یه توپ پلاستیکی دیگه بکننش که اون توپ دومیه چیزیش نشه. ولی شانس می آره یکی از بچه ها شوتش می کنه وسط خیابون. توپه سوراخ می شه. چون اونم یه لایه محافظ داشته. ولی لایه محافظش از داخل تیغ تیغی بوده. تیغ های لایه محافظش سوراخش می کنن. اون هیچی نمی گه. چرا نمی فهمیم شاید خودمون عوض شدیم نه دیگران؟ ولی چرا وقتی خیلی
واضحه که دیگران عوض شدن، ما سعی نمی کنیم خودمون رو با اونا مطابقت بدیم؟
یا چرا بقیه سعی نمی کنن یه کم یه ما کمک کنن؟
یا واقعیت اینه که بقیه عوض شدن، بعدش ما عوض شدیم، بعدش اونا شاکی شدن ولی نگفتن ما بعد از رفتار اونا عوض شدیم، بعد ما درست شدیم، ولی اونا کماکان همون جوری موندن. بعد اونا اصن نیومدن به ما بگن که چرا به نظرشون رفتار ما عوض شده. که رفتار اونا عوض شده... (چون این متن رو می شه از زبون هر دو طرف خوند پس ممکنه هر دو طرف عوض نشده باشن. فقط عوضی اشتباه شده باشن.) کی می دونه اگه اون طرف یه ذره فداکاری می کرد دیگه اینقد عوض شدن معنا نداشت. شاید یه ذره دیدن اون چیزی که طرف مقابل می خواد بتونه همه چی رو حل کنه. شاید یه کم درک کردن ... یه ذره فقط ... وقتی یه کشور خودش جنگ داخلی داره دیگه چرا بقیه بهش حمله می کنن؟ چرا اون تیغ ها درک نکردن که اون توپه خودش سوراخ بود؟ یا چرا لایه محافظش درک نکرد باید ازش مواظبت کنه نه اینکه اذیتش کنه؟ چرا اونقد قوی نیستیم که ریشه همه ی مشکلات رو از بیخ بفرستیم اون دنیا. پ.ن. داستان خوبی نبود. ولی منظور منو رسوند. می دونم می خونی و می فهمی منظورمو....
کسی که احساس آرامش ازش میگرفتی خیلی راحت بی تفاوت میشه و دیگه نمیدونی چی
باید بگی. شاید مثه یه برگ توی پائیز باشی که مرگت ساعت هاست فرا رسیده و تو فقط منتظری
که یه رهگذر بیاد لهت کنه. یا مثه یه جونور تو یه شب زمستونی که تنها لونه ای که داشتی رو برف پر
کرده و می دونی که به صبح نمی رسی و توی برف می خوابی تا بمیری. وقتی همه چیزی که داشتی مثه یه سکوت بوده که با یه توهم شکسته شده. همهی عمر مقدس بودن اون چیزی که فک می کردی تقدسش هیچ وقت از بین نمی ره به
اندازه عمر یه درخشش کوتاه نور خورشید تو ساعت طلای یه عابر از کنارت بوده. وقتی که حتی نمی دونی میمونی یا میری. وقتی تموم کف اتاقت رو خون گرفته و منتظری آخرین قطره های خونت وفاداریشون رو
از دست بدن...
به زودی منتقل خواهیم شد. به وردپرس یا بلاگر.
از آخرین باری که او را دیده بود فقط چند روز می گذشت ولی شوری که در دلش به
پا شده بود مانند دلتنگی چند ساله بود. برای دیدنش لحظه شماری میکرد. برای اینکه در برابر او زیباتر به نظر برسد ساعت ها جلوی آینه وقت صرف کرده
بود. تا ساعت 4 و نیم هنوز زمان زیادی باقی مانده بود و او هر ثانیه قلبش تندتر میزد.
اضطراب عجیبی داشت ولی نمیدانست چرا. دیدنش برایش آنقد مهم بود که حاضر بود از هر
کاری بگذرد تا او را ببیند. همیشه برای دیدنش اضطراب داشت، ولی این بار فرق میکرد.
دلشوره ای عجیب... چیزی بد به دلش افتاده بود که نمیدانست چیست. با یکی از همکلاسیهای قدیمیش تلفنی حرف زد. کتاب خواند. آف هایش را چک کرد ولی
از اضطرابش کم نشد. کاش مادرش خانه بود که کمی با او درد و دل می کرد. از خانهشان تا کافیشاپ وسط شهر حدود نیم ساعت راه بود. ولی او یک ساعت و نیم
زود تر از خانه بیرون آمد. نمی خواست دیر برسد. هرچند می دانست که دارد افراط میکند. خوشبو ترین عطری را که داشت به خودش زد. ولی نه آنقدر زیاد که توجه هر رهگذری
را جلب کند. هرچند داشت برای قرار با یک پسر از خانه خارج می شد ولی جلف و بی حیا
نبود. خودش را در آینه دید. این بار واقعا زیبا شده بود. با اینکه هربار مورد تحسین
قرار می گرفت خودش هنوز اعتماد به نفس کافی را نداشت. این چند باری که یکدیگر را
در کافی شاپ دیده بودند آن چنان ستایش شده بود که دیگر کم کم داشت باورش می شد که
زیباست. *** از خانه بیرون آمد. سر کوچه منتظر تاکسی شد. طبق معمول ماشین های زیادی برایش
بوق زدند ولی قرار نبود سوار هیچ کدام از آنها بشود. اگر قرار بود هم سوار نمیشد.
بالاخره یک تاکسی با راننده مسن مسیرش به مرکز شهر می خورد. از آنجا تا مرکز شهر
کمتر تاکسیای مستقیم میرفت. در راه همهاش حواسش به او بود. سرش را به شیشه تکیه داده بود و بیرون را نگاه
می کرد. هوش از سرش پرید. صحنه ای را که دید باور نمی کرد. فوری از راننده تاکسی خواست
که نگه دارد. راننده با غرولندهای مخصوص سن و سالش تاکسی را نگه داشت. برای خلاص
شده از شر حرف های راننده کرایه کامل مسیر را به او داد. بدون اینکه به دو طرف خیابان نگاه کند از عرض خیابان رد شد. به خیر گذشت. دست و پایش می لرزیدند. پسر و دختری در کنارهم چند متر جلوتر از او راه می
رفتند. پسر را خوب میشناخت. یا حداقل فکر می کرد که خوب می شناسد. می لرزید. تمام بدنش می لرزید. با صدای لرزان نام پسر را فریاد زد. با اینکه
نفسش بالا نمی آمد ولی صدایش به قدر کافی بلند بود که پسر بشنود. پسر برگشت. صدایش را شناخته بود. به لکنت افتاد. میخواست بهانه ای بیاورد ولی
نمی دانست چه بگوید. دختر گفت: «فک کنم دیگه نیازی نباشه برم کافی شاپ. درسته؟» کلمه آخر را با
تمام وجودش داد زد. احساس حقارتی که ناشی از کار پسر بود نیروی مضاعفی به او داده
بود. کاری که از اعماق احساساتش آن را خیانت می دانست. «ببین ... چیزه.... این ....» «خفه شو، کثافت» گریهاش گرفته بود. به سمت خانه شان دوید. *** روی تختش خوابیده بود. صورتش را درون بالشش فرو کرده بود و با تمام وجود گریه
میکرد. همه چیز تمام شده بود. بلند شد. از داخل کیفش چاقوی زامن دارش را بیرون آورد. جرات خود کشی نداشت.
دستانش می لرزید. صدای زنگ در او را به خود آورد. با چشمانی پف کرده از شدت گریه در را باز کرد. پسر بود. او را به داخل خانه هل داد و خودش وارد شد و در را پشت سرش بست. «ببین، تو قرار نبود بفهمی، ولی حالا فهمیدی. نه تو واسم مهمی نه اون دختره که
اونجا دیدی. شماها همتون فقط یه وسیله بودید. چه فیلمی میشد از تو ساخت. وای که
چقد تو خری.» لحن آرامش ناگهان عوض شد و فریاد زد: «ولی دیگه به جهنم. دیگه زنده
موندنت خطر داره. اون دختری که اونجا دیدی مرد. به خاطر فضولی تو. می فهمی؟»
دوباره با آرامش ِ تمام ادامه داد: «البته اون سهمشو انجام داده بود. دیگه باید میمرد.
تو هم بهتر بود اول سودتو میرسوندی به ما بعد میمردی.» نگاهش به چاقوی دختر
افتاد و گفت: «خوبه. لااقل از خودت دفاع کن. ولی حیف که عشق کورت کرده.» دختر که تمام امیدها و آرزو هایش را برباد رفته می دید توان هیچ حرکتی نداشت.
چاقو از دستش افتاد. «ولی ... من که .... خیلی نامردی...» صدای هق هقش بلند شد. مادرش گفته بود که
پسر به درد او نمی خورد. قبل از اینکه چیزی دیگری در ذهنش بگذرد.گرمای خون خودش را حس کرد. پ.ن. همینه که هست. :دی پ.پ.ن. دوستان عزیز و مخاطبین خاص: این داستان بی هیچ ربطی به همهی
ذهنیتهای شما و اتفاقات اخیر نوشته شده. پ.پ.پ.ن. به من چه. شخصیت داستان خودش مرد. پ.پ.پ.پ.ن. دلتون رو خوش نکنید. پسره اعدام نشد. الان داره ول تو خیابونها می
چرخه. پ.پ.پ.پ.پ.ن. این داستان مدتی قبل نوشته شد ولی الان تو وب گذاشته شد، چون
چهار دیواری اختیاری. پ.پ.پ.پ.پ.پ.ن. عکس هیچ ربطی به داستان نداره. یکی از طرح های یکی از گروه های
موسیقی مورد علاقه منه.
مخاطب خاص: یه سری مطالب هست که یه سری مخاطب خاص داره که باید بخونن. یه سری ها هم هست که یه سری مخاطب خاص داره که نباید بخونن. پست های قبلی من هم باید یکی می خوند و یکی نمی خوند. اگه اون که نباید می خوند، می خوند، الان شاید یه دوستی به هم خورده بود. اونی هم که باید می خوند سعی داشت یه دوستی رو نگه داره بدون اینکه خودش توی اون دوستی باشه. حالا این وسط هم چند نفر هستن که مخاطب خاص اون مطلب نیستن ولی یه نفر واسشون یه پی نوشت می نویسه که اون مخاطب خاصی که باید بخونه فک می کنه که این هم ماله اونه و نمی فهمه حالا همون یه نفر مخاطب خاص که پی نوشت رو مال خودش باید بدونه و نمی دونه و می آد کامنت می ذاره که بقیه هم گودر دارن نمی دونه که اون پی نوشت مال این مخاطب خاصه، نه اون مخاطب خاص پ.ن. شرط می بیندم خودم هم چند وقت دیگه نمی دونم مخاطب خاص این وسط یعنی کی :دی پ.پ.ن. مرسی از تلاشتون
|
About![]()
مـن تنـها نشستهام و مینویسم و تو نمیخوانی که بخواهی بدانی چه فکر میکنم. دستانم هم خالیاند و سرد ِ سرد Archives
فروردین 1390
مهر 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 Links
روزنامه ی من
کهکشان صورتی دوباره بنگر شاید که به یاد آوردی قلب پرنده مداد نوکی ایستگاه تنفس تنفس آرام روزالیندا رویاهایی بنفش روده نگاهی به آغاز گاه نارنج چشم تو ستاره سوخته خاطرات روشنک Forbidden Apple یه دختر Specific |